تبليغاتX
همراز
 
|+| نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385  |
 از ماست که برماست
 

لحظه ها پرشتاب میگذرند و در این میان تاریکیها

 

جاودانند.زمان در حرکت است و هرگز لحظه ای به

 

عقب باز نمیگردد اما روز نمیرسد.

 

ما شبها را خودمان جاودان ساخته ایم.خورشید زیبا

 

میدرخشید.خورشید پر از عطوفت و گرما بخش.خشم

 

لکه ای برآن ایجاد کرد و نفرت لکه سیاه را بزرگتر

 

کرد.دروغ سیاهتر و نیرنگ باز هم سیاهتر.

 

خورشید زیبای  عمر ما در پس این لکه ها پنهان

 

است.نمیخندیم زیرا خنده را از خاطر برده ایم.اما

 

نیشخند میزنیم گاهی به خودمان و گاهی به

 

دیگران.برای لحظاتمان ، طرح دلتنگی کشیده ایم و

 

بهار عمرمان را به خزان مبدل کرده ایم.

 

از خشم سیاه می شویم و حسادت سیاهترمان میکند و

 

نفرت پلیدمان می گرداند.نا امیدی ها از دروازه قلبها

 

نفوذ کرده اند و محبتها گریخته اند.اشکها هم خشکیده

 

اند.دیگر اشک پر احساس و پاکی بر چهره نمی غلطد

 

آنچه هست اشک تمساح است.ما بی کسی را تجربه

 

میکنیم زیرا خود را کسی برای بی کسی دیگران قرار

 

نمیدهیم.

 

ما تلخی زهر دروغ و ریا را در کام خویش حس

 

میکنیم زیرا با آتش دروغها و نیرنگمان زندگیها را

 

سوزانده ایم.دیگر شبهای مهتابی و شکوفه های زیبای

 

بهاری و لحظات پر از اشتیاق در زندگی های ما لذت

 

نمی افرنند زیرا ما لذت محبت و صفا را در خاک دفن

 

کرده ایم.

 

ما می شکنیم زیرا شکسته ایم.

 

ما معذبیم زیرا عذاب داده ایم.

 

ما غروب را میبینیم زیرا طلوع را ربوده ایم

 

و ما در شب زندگی میکنیم زیرا.....................

|+| نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385  |
 راه زندگی
ای کودک بی گناه با تو سخن میگویم

ای کودک بی گناه که ندانسته به دنیا اورده شدی و نخواسته باید بروی.حتی انتخاب اطرافیانت هم با تو نبوده است.اشک را رخصت بده و از شکست غرور مهراس که غرور هم نادانسته به سراغ قلبت آمده است.

آنجا که بازوان بید،دستان غمزده پیچک حقیر را نوازش می دهد،سکوت، رازشان را در دل مدفون می سازد و پیچک تنها در بازوان بید،به لالائی چشمه به خواب میرود،می توانی اشک را رها سازی تا از زندان دیدگانت به آغوش پر مهر دستانت که بر صورت می فشاری پناه ببرند.

ای کودک بیگناه،باتو سخن میگویم

در این دنیای پر از نیرنگ هر لحظه و هر لحظه بزرگتر میشوی و تجربه تازه تری پیدا میکنی.

اما هر بار که اندوه قلبت را در چنگال خود می فشارد می اندیشی اولین بار است که اینچنین تنهایی.

اما به تو میگویم ای کودک بیگناه

که

تو همیشه تنهایی و هیچ همراه و همرازی نمی یابی.

مبادا راز دلت  پر دردت را به زبان بیاوری که هیچ محرم اسراری پیدا نخواهی کرد.

عشق یک افسانه است.

افسانه ای گنگ و شوم و پر دغدغه و سراسر نیرنگ

مبادا که قلب پر احساست را ازین افسانه پر سازی.زیرا شکسته تر از همیشه و تنهاتر از همیشه خواهی شد

و چز دروغ و تزویر و بدبختی نصیبی نخواهی داشت

ای کودک بیگناه،راه زندگی پر از خطر است.پر از شیاطین.

بی گناه آمده ای و گتاه آلود می روی بدون آنکه گناهی داشته باشی

راه زندگی این است:سکوت

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385  |
 سبلانک پسر تنهایی

سبلانک پسر طوفانها

روح الونک طوفان زده ماتم بود

که سراپای وجودش غم بود

سبلانک پسر ناله و آه

سبلانک پسر روز سیاه

چهره پر چین وچروک

و لبش بسته و خاموش و کبود

و خودش گمشده در پهنه دنیای وجود

با همه بودن وبود،در خودش نیز نبود

خانه بر دوش تر از چلچله ها

خسته بی سرو سامانیها

مانده در دام پریشانی ها

سبلانک پسر کولی سرگردانی

همه اش دربدری،همه اش ویرانی

نگه اش خسته و گنگ

گل لبخند به شاخ دو لبش پژمرده

زنده ای بود که در زندگی خود مرده

سبلانک پسر آتشهااو به هر آتش افروخته ای سوخته بود

بیمش از سوختن و سوز نبود

سبلانک غم داشت

غم او بیشتر از دریا بود،او به پیش همه کس رسوا بود

سینه اش سرد تر از دخمه سرد          مثل سردابه درد

سبلانک پسر نفرت ها   دل او کوه غم وحسرت بود

سبلانک پسر تنهایی    بود تنهاتر از تنهایی خویش

و در اندیشه رسوایی خویش

ناگهان قاصدک از راه رسید

سبلانک خندید  قاصدک را بوسید

گلش از گل بشکفت  که سرانجام بر او همنفسی پیدا شد

عاقبت داد رسی پیدا شد

دفتر غصه خود باز نمود   قصه درد خود آغاز نمود

قاصدک تنهایم   مثل من هیچکسی تنها نیست

اینهمه پیش همه رسوا نیست

منم و بی کسی وتنهایی کنج الونک وحشتزده تنهایی

قاصدک بی سر و بی سامانم

هر کجایی که پناهنده شدم طرد شدم

مسخ گردیدم و سر تا بقدم درد شدم

قاصدک غم دارم

غم آوارگی و دربدری  غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من

همه از خویش مرا میرانند

همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند

و به دیوانگیم میخندند   تهمتم میبندند

قطره ای اشکم من

که زچشم سیه ای ریخته ام

مادر من غم هاست  مهمد و گهواره من ماتم هاست

قاصدک دریابم

روحم عصیانزده و طوفانیست

اسمان نگهم بارانی است

قاصدک غم دارم  غم به اندازه سنگینی عالم دارم

قاصدک از غم ماتمزدگی    سینه ام سنگین است

روزم از هاله غم رنگین است

چون  غروب ابری دلتنگم

با شب تیره ترین همرنگم

دیدگانم پر اشک   سینه ام لانه ویران شده جغدک درد

چهره ام زردتر از برگی زرد

روزگارم سیه و تاریک است  سایه مرگ مرا نزدیک است

در دم مرگ سخنها دارم   سخن از نسل بشر    سخن از فتنه و شر

بشریت گم شد

پاره شد دفتر ارزنده انسان بودن مرد گردیدن و دور از نسیان بودن

یک نفر مرد نماند  همه جا رنگ و دروغ  همه جا پر شده از نیرنگ است

پای رهوار حقیقت لنگ است

رخ بر افروخته عمریست دروغ

راستی را شده گردن بر یوغ

قاصدک در رنجم     رنجم از رنگ و ریاست 

دوره مرگ صمیمیت و یکرنگی هاست

قاصدک این مردم   همگی صد رنگند

قاصدک می باید   روز را روشنی از نور حقیقت باشد

صحبت از مهر و محبت باشد

قاصدک میبخشی   چه کنم بیمارم

قاصدک مردی مرد،خاک شد،بادش برد

تو بگو مرد کجاست    مرد همدرد  پر از درد کجاست

قاصدک دیگر از این پس منم وتنهایی

قاصدک چرخ زمان میچرخد

من دوان در پی ارابه خاموش سکوت

میزنم پرسه به شهر هپروت

گر چه اینجا همه چیزش رویاست

لطفش این است که    غم ناپیداست

قاصدک جان گریزش دارم

می گریزم

به جهانی که مرا نا پیداست

شاید ان نیز فقط یک رویاست

 فقط یک رویاست

 

                                             

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در دوشنبه سوم مهر 1385  |
 
این دنیا پر از صدای پای مردمانی است که

همچنان که تو را میبوسند،در ذهن خود

طناب دار تو را می بافند

|+| نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385  |
 
گفتنی ها زیادند.حرفها همیشگی اند.کلمات پر آوازند اما بایدحرف آخر را گفت.

حرف آخر همان حرف قدیمی است.

صحبت از مهر و محبت است.قصه همان قصه قدیمی است.راز دلبستگیهای پوشالی و پوچ

دیگر رازی نگفته نیست

باید گفت:

دلبستن دیوانگیست

دلبستن ،حماقت است

زیرا دل بریدن،آسان نیست

لحظه مرگ خنده همان لحظه آغاز دل بستن است و لحظه آغاز دل بستن همان شروع دیوانگیست

دنیا فانیست

و همه چیز در آن فانی و دل بستن به هر چیز فانی،فانیست اما میتوان به یک احساس پاک و یک درک وسیع و یک محبت و مهر بی نهایت و یک زیبایی جاودان دل بست.

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 توصیف غم
ای دوست

            ای همدم

                         ای همراز

                                      ای همکلام

ایا میتوانی غم را شرح دهی؟

در لحظات تنهایی،در تنهایی مطلق و سکوت زجر آور و تاریکی و سرمایی که روح را می آزارد با قلبی که در خروش و فغان است.وقتی زبان بسته و شوق صدها گفتن در جان نهفته.

چگونه می توان غم درون را شرح داد؟!

غم یک بانوی سیاهپوش است؟

یک همراز همیشگی است یا رفیقی نیمه راه؟

غم واژهای توصیف نشدنی است یا کلمه ای مبهم؟

وقتی دردی بر جانت چنگ میزند و غباری چهره ات را می پوشاند و لبخندی بر لبانت نمینشیند و سوزی در دلت احساس میکنی که مرهمی برای ان نمی یابی،وقتی گلهای امید پرپر شده را دیگر نمیتوان حتی بوئید،و وقتی چشمها مرثیه می سرایند،غم را می توانی توصیف کنی!!

غمی به تلخی زمان

|+| نوشته شده توسط مهتاب در یکشنبه پنجم شهریور 1385  |
 جدال با قلم
قلم بر دست گرفتن آسان است اما به آسانی نمی توان با آن کنار آمد

دل می گوید ولی قلم نمی نویسد   دل نمی خواهد ولی قلم فاش میکند.

وقتی نگاه میکنی و افسوس را در چشمان همراهانت میبینی و غم را در قلب خودت و پشیمانی را در ذهنت‌‌،

تو هرگز نمی خواهی که بگویی ولی قلم مینویسدو وقتی میخواهی فریاد خفه شده در گلو را رها کنی  و بغض سنگین دل را بشکنی قلم فرمانبردار نیست.

شاید اینهمه قلم بر دست گرفتن و جنگیدن با آن و مدارا کردن با ؟آن و شاید این همه نوشتن و نوشتن و نوشتن علتی دارد.

آری

من از احساس تلخ تنهایی به درد آمده ام و از نفس داغ بی کسی تب کرده ام.

من صدای نفسهای خواب آلوده ایام را نمیشنوم و غم،خواب را از چشمانم ربوده است.

چگونه می توان شاد و بیخیال بود وقتی حتی نمی شودسخن گفت.

آیا تو میدانی چه دردی دارد وقتی از تو میخواهند بگویی و نمیتوانی؟

واین عقلهای ناقص و این چشمهای نابینا و احساسهای ناتوان در درک،وقتی فیلسوفانه از تو میپرسند که چه رنجی در دل تحمل میکنی چه رنجی بر دل می افزایند.

و من در چهره حقیرشان خیره میشوم و با نگاه،صدها حرف نگفته را میگویم و اندوه را تشریح می کنم و چشمهای خواب الودشان میگوید:((افسوس،بیمار است))

و من از قلم میخواهم که نفرتم را از این همدردیهای پوشالی بنویسد.

اما او امتناع میکند.

من و قلم از کودکی تا مرگ در جدال بودیم اما او بهترین دشمن من است وجدال با او لذت بخش ترین تفریح زندگی غم آلوده من.

|+| نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385  |
 
اگر نمیتوانی درخت باشی بوته باش

اگر نمیتوانی بوته ای باشی علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاهراهی را شادمانه تر کن

اگر نمیتوانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه

همه ما را که ناخدا نمیکنند اما ملوان میتوان بود.

در این دنیا برای ما کاری هست.کارهای بزرگ و کارهای کوچکتر و انچهوظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست

اگر نمیتوانی بزرگراه باشی کوچه راه باش

اگر نمیتوانی خورشید باشی ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمیگیرند هر انچه هستی بهترینش باش

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385  |
 

اگر د راین جهان کسی هست که با دیدنش رنگ از رخسارت میپرد و صدای قلبت ابرویت را به تارج میبرد مهم این نیست که مال تو باشد مهم این است هر جا که هست شاد باشد واز زندگی لذت ببرد.

|+| نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 
هرگز نگو که دوست داری اگه حقیقتا به ان اهمیت نمیدهی

درباره احساساتت سخن نگو اگه واقعا وجود ندارد.

هرگز دستی رو نگیر وقتی قصد شکستن قلبش رو داری

هرگز نگو برای همیشهوقتی میدانی که جدا میشوی.

هرگز به چشمانی نگاه نکن وقتی قصد دروغ گفتن داری.

هرگز سلامی نده وقتی میدانی خداحافظی در پیش است.

به کسی نگو تنها اوست وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی.

قلبی را قفل نکن وقتی کلیدش را نداری.

|+| نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 
وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم

کاش کوچیک میموندیم تا حرفمونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد میزنیم باز کسی حرفمونو نمیفهمه

|+| نوشته شده توسط مهتاب در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385  |
 درد آشنا
درد آشنای زیبا و مقاومم٬کلامم را گوش کن و من مثل همیشه حرفها با تو دارم.

نوشتن و گفتن٬گفتن و شنیدن٬شنیدن و گریستن٬گریستن و مرگ٬مرگ و زیستن٬بدون لحظه های درنگ٬رفتن به سوی زندگی و آمدن از مرگ و سپس دوباره رفتن به مرگ.

اینها همگی رازند

راز زندگی و زنده شدن و مردن و دوباره زنده شدن .زندگی همین مردنها و زنده شدنهاست.یک لحظه شادی و تولد یک شکست و دوباره مردن و دوباره امید ولادت.

اگر یاس را کنار بزنی٬زندگی میرسد و اگر ترس و شکست بر جان چیره شود مرگ پا میگیرد.

فاصله بین مرگ و زندگی به وسعت یک قلب کوچک است و سرد وتهی از احساس و در این فاصله٬انسانها می آیند از هم بیزار میشوند به هم عشق میورزند٬متولد میشوند از عشقها٬و میمیرند از بیزاریها  ومانند هم تنها هستند در جمع ما.

و ایا تو میدانی:

چرا انسانها از هم میگریزند؟چرا غصه های را پروار میکنند؟چرا به بدبختی ها مجال میدهند؟چرا  از تهی بودن نمی هراسند؟چرا دروغ و ریا را میذیرند؟و صداقت را چرا طرد میکنند؟چرا انسانها از خستگی ها رها نمیگردند؟

چرا دلهایشان را خالی از بغض و کینه نمیکنند؟چرا از لباس دوروئی و صد رنگی برهنه نمیگردند؟و چرا مقاومت را نمی آموزند؟چرا انسانها آنهایی را که زبانشان نیک و عملشان بد است بر کسانی که زبانشان تند و عملشان نیک است ترجیح میدهند؟

ای کاش میتوانستی پاسخم دهی ای غریبه آشنا

|+| نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385  |
 عشق بی فرجام
کودکی را سپری کردیم در بی خبری و پوچی

لحظات نوجوانی طی شد در کوچه های زیبای رویاهاو جوانی را از غمهای عاشقانه و زخم های آلوده به زهر کین٬در درد٬سپری نمودیم و میانسالی را در حسرت مرگ ایام گذشته به سوگ نشستیم و کهنسالی  از راه رسید.سلاممان بی پاسخ مانده است ونگاهمان همچنان منتظر به راه.

آنچه کودکی و نوجوانی و جوانی و میانسالی ما را پر از درد میکند عشقهای بی فرجام است.

ما از کمبود و فقدان محبت به عشقهای پوچ پناه میبریم و از عشقهای پوچ و پوشالی به فقدان محبت میرسیم.

امان از عشقهای پوشالی و فغان و درد از قلبهای شکسته شده و افسوس برای اشک های ریخته شده.نو بهار میرسد و شکوفه ای در قلب٬شکفته نمیشود که سرمای دلهای مرده  شکوفه های نور را سوزانده است.افسوس از عشقهای بی فرجام.

اندوه از برای عاشقان فریب خورده و این عشقهای بی فرجام٬همان دلبستگی های بی اندازه به چیز هائی است که ارزش دل بستن ندارند.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385  |
 
همیشه اینگونه بوده است .

کسی را که خیلی دوست داری زود از دست میدهی.پیش از انکه خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای بال میگیرد و دور می شود.

فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود میچرخد و خورشیداز پشت کوهها سرک میکشد در کنارش باشی.                       

هنوز بعضی از حرفهایت را به او نگفته بودی٬هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی.همیشه اینگونه بوده است.کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو میرود و وقتی به خودت می آئی که حتی ردی از او در خیابان نیست.فکر میکردی می توانی با او به همه باغها سر بزنی و خرده های نان را به مرغابیهای تنها بدهی.هنوز روزهای زیادی باید به تماشای موجها میرفتی.هنوز ساعتهای صمیمانه ای را باید با او اشک میریختی.

همیشه اینگونه بوده است.

وقتی دورو برت پر است از نیلوفر های پرپر٬خوابهای بی رویا و آینه های بی قاب٬وقتی از هر روز بیشتر به او نیاز داری ناباورانه او را در کنارت نمی بینی.فکر میکردی دست در دست او خنده کنان به آن سوی نرده های آسمان خواهی رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهی کرد.هنوز ترانه های عاشقی را تا اخر با او نخوانده بودی.

همیشه اینگونه بوده است او که می رود او که برای همیشه میرود آنفدر تنها میشوی که نام روزها را فراموش میکنی.

از عقربه های ساعت میگریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید.احساس میکنی به دره ای  تهی از باران و درخت سقوط کرده ای.احسای میکنی کلمات زلال شده اند.پلها فرو ریخته اند کفشها پاره شده  است و دستها یخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند.

راستی اگر هنوز او نرفته است٬اگر هنوز باد همه شمعهایت را خاموش نکرده است اگر هنوز میتوانی برایش یک استکان چای بریزی و غزلی از  حافظ بخوانی قدر تک تک لحظه هایش را ٬قدر تک تک نفسهایش را بدان و به فرشته ای که از آسمان برای بردن او آمده است بگو

"تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آروزها سوگند میدهم او را از من مگیر"

 

|+| نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385  |
 تنهائی

تنهائی٬ای دلنشین ترین و مهربانترین مصاحب لحظه های سخت و سنگین تو را دوست دارم.

چرا که تنها با توست که میتوان آسان از مرز اسارتها گریخت و با سکوت چشم ودل همنشین شد.در لحظه های با تو بودن به راحتی میتوان از رنگ و ریای زندگی به سرزمین مریم ها و شقایق ها گرخت و حتی گاهی میتوان با تو در سکوت مبهم اندیشه ها فریاد زد و شکایت خود را از این دنیای بی روح و عاطفه در آینه چشمان به تصویر کشید و خطوط ثانیه ها را شکست و عمر را کوتاه کرد و به آن سوی زمان سفر کرد.

ای کاش میشد محبت را از پشت ویترین چاپلوسی و تملق برداشت و بدون دریافت هیچ وجهی در اختیار دیگران قرار داد.ای کاش میشد در بهاران٬درخت و گل محبت کاشت.

ای کاش میشد...

|+| نوشته شده توسط مهتاب در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385  |
 
 
بالا