سبلانک پسر طوفانها
روح الونک طوفان زده ماتم بود
که سراپای وجودش غم بود
سبلانک پسر ناله و آه
سبلانک پسر روز سیاه
چهره پر چین وچروک
و لبش بسته و خاموش و کبود
و خودش گمشده در پهنه دنیای وجود
با همه بودن وبود،در خودش نیز نبود
خانه بر دوش تر از چلچله ها
خسته بی سرو سامانیها
مانده در دام پریشانی ها
سبلانک پسر کولی سرگردانی
همه اش دربدری،همه اش ویرانی
نگه اش خسته و گنگ
گل لبخند به شاخ دو لبش پژمرده
زنده ای بود که در زندگی خود مرده
سبلانک پسر آتشهااو به هر آتش افروخته ای سوخته بود
بیمش از سوختن و سوز نبود
سبلانک غم داشت
غم او بیشتر از دریا بود،او به پیش همه کس رسوا بود
سینه اش سرد تر از دخمه سرد مثل سردابه درد
سبلانک پسر نفرت ها دل او کوه غم وحسرت بود
سبلانک پسر تنهایی بود تنهاتر از تنهایی خویش
و در اندیشه رسوایی خویش
ناگهان قاصدک از راه رسید
سبلانک خندید قاصدک را بوسید
گلش از گل بشکفت که سرانجام بر او همنفسی پیدا شد
عاقبت داد رسی پیدا شد
دفتر غصه خود باز نمود قصه درد خود آغاز نمود
قاصدک تنهایم مثل من هیچکسی تنها نیست
اینهمه پیش همه رسوا نیست
منم و بی کسی وتنهایی کنج الونک وحشتزده تنهایی
قاصدک بی سر و بی سامانم
هر کجایی که پناهنده شدم طرد شدم
مسخ گردیدم و سر تا بقدم درد شدم
قاصدک غم دارم
غم آوارگی و دربدری غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من
همه از خویش مرا میرانند
همه دیوانه و دیوانه ترم میخوانند
و به دیوانگیم میخندند تهمتم میبندند
قطره ای اشکم من
که زچشم سیه ای ریخته ام
مادر من غم هاست مهمد و گهواره من ماتم هاست
قاصدک دریابم
روحم عصیانزده و طوفانیست
اسمان نگهم بارانی است
قاصدک غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم
قاصدک از غم ماتمزدگی سینه ام سنگین است
روزم از هاله غم رنگین است
چون غروب ابری دلتنگم
با شب تیره ترین همرنگم
دیدگانم پر اشک سینه ام لانه ویران شده جغدک درد
چهره ام زردتر از برگی زرد
روزگارم سیه و تاریک است سایه مرگ مرا نزدیک است
در دم مرگ سخنها دارم سخن از نسل بشر سخن از فتنه و شر
بشریت گم شد
پاره شد دفتر ارزنده انسان بودن مرد گردیدن و دور از نسیان بودن
یک نفر مرد نماند همه جا رنگ و دروغ همه جا پر شده از نیرنگ است
پای رهوار حقیقت لنگ است
رخ بر افروخته عمریست دروغ
راستی را شده گردن بر یوغ
قاصدک در رنجم رنجم از رنگ و ریاست
دوره مرگ صمیمیت و یکرنگی هاست
قاصدک این مردم همگی صد رنگند
قاصدک می باید روز را روشنی از نور حقیقت باشد
صحبت از مهر و محبت باشد
قاصدک میبخشی چه کنم بیمارم
قاصدک مردی مرد،خاک شد،بادش برد
تو بگو مرد کجاست مرد همدرد پر از درد کجاست
قاصدک دیگر از این پس منم وتنهایی
قاصدک چرخ زمان میچرخد
من دوان در پی ارابه خاموش سکوت
میزنم پرسه به شهر هپروت
گر چه اینجا همه چیزش رویاست
لطفش این است که غم ناپیداست
قاصدک جان گریزش دارم
می گریزم
به جهانی که مرا نا پیداست
شاید ان نیز فقط یک رویاست
فقط یک رویاست

|
+| نوشته شده توسط
مهتاب در دوشنبه سوم مهر 1385
|